پست وبلاگ

یک خطی

در زندگی لحظاتی هست که آدم فراتر از هر مانع و ترسی قرار میگیرد. لحظاتی هست که چشمهای آدم حالت دیگری به خود میگیرد و دیگران میفهمند که بسیار جدی هستی. پائولو کوئیلو از کتاب قصه هایی برای پدران فرزندان و نوه ها

مشاهده مطلب

چطور کارکترهای خودمان را بسازیم؟؟

هر داستانی با دست کم یک کاراکتر جاندار یا بی جان شروع میشود. کم کم بسته به تصمیم نویسنده، کاراکترهای مختلف اضافه میشوند حذف میشوند و توی دسته های مختلف قرار میگیرند. هر کارکتر در داستان نقش مخصوص خودش را دارد؛ یکی دزد است، یکی پادشاه یکی دانش آموز آن یکی مستخدم و… شخصیت هر کاراکتر با ویژگی هایی که با آن ها توصیف میشود به خواننده معرفی میشود. مثلا؛  بهرام؛ مرد، متاهل، ۵۰ ساله، خرید و فروش فرش انجام

مشاهده مطلب

فن فیکشن و نویسندگی

در صورتی که وقت کافی برای خوندن پست رو ندارید، به پایین صفحه رجوع کنید… Fan fiction یا به اختصار فن فیک یا فیکشن یعنی داستان پردازی طرفداران. فن فیکشن ها داستان هایی هستند که توسط فن ها درباره بازیگرها، ورزشکارها، خواننده ها، فیلم و داستان های محبوب نوشته میشوند. اغلب این داستان ها از نظر ادبی جایگاه خاصی ندارند و نمیشود ان ها را در دسته ای جداگانه از انواع داستان ها طبقه بندی کرد. اما بعضی از این

مشاهده مطلب

چطور مرگی غم انگیز بسازیم؟

دنیای داخل کتاب ها، ماجراهای نیمه واقعی از داستان زندگی آدم ها هستن. آدم ها با بدی ها مبارزه میکنند، از خوبی ها محافظت میکنند و با مرگ و تولد رودر رو میشن. گاهی مرگ یک کاراکتر مثل چیزی که در کتاب مادربزرگ سلام رساند از فردریک بکمن خوندیم، ماجرای اصلی داستان باشه. شاید هم فقط یکی از اتفاقات در روند داستان باشه. پس میشه گفت نقش «مرگ» در داستان ها یک عنصر اصلی برای روند ماجراهاست.  اما چه عواملی

مشاهده مطلب

خوان اول؛ خواندن

تا اینجای کار باید فهمیده باشید که در راه نوشتن، خواندن چقدر مهم است. اگر نوشتن خوان هفتم باشد، خواندن خوان اول است. حالا میخواهم کمی درباره مطالعه و اینجور چیزها بنویسم. سوال اولی که به ذهن همه میرسد این است که: چقدر بخوانم؟ چه چیزهایی بخوانم؟ نحوه خواندن یک نویسنده و یک خواننده معمولی متفاوت است؟ برای تک تک این پرسش های احتمالی جوابی در آستینم دارم. خودم را جای خواننده این مطلب میگذارم و فکر میکنم کسی که

مشاهده مطلب

دلم میخواد نویسنده بشم!

در دنیای دیجیتال الان کمتر کسی پیدا میشود که وقتش را برای نوشتن بگذارد. از حق نگذریم نوشتن سخت است و صبوری میخواهد. سخت ترین مرحله نوشتن هم همان عمل نوشتن است. ممکن است همین الان هزارتا ایده خارق العاده توی ذهنتان باشد. شاید فکر کنید این داستان همینکه چاپ بشود حسابی میترکاند. مثل بمب در دنیا صدا میکند! من قرار است داستایوفسکی یا موراکامی یا حتی جلال آل احمد بعدی بشوم. اما بگذارید این ابرها را از بالای سرتان

مشاهده مطلب

با هم نوشتیم!

این داستانی هست که توسط چند تا از نویسنده های بلاگستان بیان نوشته شده.هدف از انجام این کار تمرین نوشتن هست و پیدا کردن ایده هایی برای شروع نوشتن یک داستان کوتاه.در پشت های بعدی راجع به این روش نوشتن بیشتر مینویسم.

مشاهده مطلب

خاکستری.یک

با شنیدن صدای وحشتناک بسته شدن در، سرم را به سرعت از روی میز بلند کردم و با دیدن سهیل که پشت سرم در استانه در با لبخندی گشاد ایستاده بود به شدت عصبانی شدم.در حالی که گردنم را ماساژ میدادم داد زدم:خفه نشی تو سهیل!کله صبحی باز عینهو کلاغ قارقارتو شروع کردی؟ سهیل از ان خنده های سرخوشانه اش تحویلم داد و گفت:ساعت ۹صبحه کلاغا یکم زودتر از اینا بیدار میشن. درد گردنم بهتر نشد اما از آن ذق

مشاهده مطلب

فوتر سایت