جنگل نروژی؛ شاهکار یا مزخرف؟!

با خواندن کتابهای هاروکی موراکامی نویسنده ژاپنی، خودم را در دنیای انیمه ای آن داستان میبینم. بعضیها رنگی و پر از موسیقی های آرامبخش و بعضی هم بدون رنگ و موسیقی زیبا.کتاب جنگل نروژی از آن دست کتابهایی بود که هیچ رنگ و موسیقی خاصی دیده و شنیده نمیشد. مثل بقیه ی کتاب های موراکامی. جنگل نروژی که اسم یک آهنگ معروف هم هست، داستان زندگی آدم هایی را بیان میکند که زندگیشان رو به فروپاشی است. از اول تا آخر داستان ما درگیر زندگی غم انگیز، شکست ها، عشق ها و ماجرای دوستی های پسر جوانی به اسم تورو واتانابه هستیم و ماجرای زندگیش را از دید خودش میبینیم و میخوانیم. این خلاصه ای کلی از داستان بود. و اما نظر من درباره این کتاب که مدتها بود در لیستم گذاشته بودم که در فرصت مناسبی تهیه اش کنم و بخوانم.

ابتدای کتاب جایی که از زمان حال شروع میشود رنگ غمی سیاه در صحنه دیده میشه. ما «تورو» را هواپیمایی به مقصد هامبورگ میبینیم در حالی که در هاله ای از غم تیره فرو رفته. قسمت ابتدایی با مونولگ هایی جذاب، همان اول خواننده را جادو میکند و ورد «من را انتخاب کن!» در گوش آدم میخواند. و سپس با جمله :«چراکه فهمیدم هیچوقت من را دوست نداشت.» تموم میشودو فصل دوم کتاب که ماجرای اصلی داستان را دربرمیگیرد شروع میشود. از این قسمت وارد گذشته تورو میشویم.

داستان از گذشته اش از نو شروع میشود و تورو قصه زندگیش را مثل یک فیلم با دور تند برای ما نشان میدهد. بعضی جاها مکث میکند و با سرعت کمتری وقایع صحنه ها و زیبایی هایش رو توصیف میکند و این توصیفات دقیق قلم نویسنده را دوست داشتنیتر میکند.

شخصیت اول داستان در ابر خاکستری بی تفاوتی و روزمرگی و افسردگی فرو رفته برای همین هم بعضی مواقع دیدن ماجراهای هیجان انگیز و صحنه های شگفت انگیز از توصیفات طبیعت، بدون واکنش احساسی او، یعنی تورو واتانابه، حس خیلی خوبی را به من انتقال نداد. همش درگیر این بودم که چرا تورو با وجود این همه بالا و بلندی های قصه زندگیش انقدر بی تفاوت، سرد و بدون واکنش است؟ نه آنقدرها میخندد نه گریه میکند نه غصه میخورد… اما کم کم با پی بردن به ماجرا همه چیز برایم قابل پذیرش تر شد.

نظر خواننده های ایرانی کتاب دو دسته است: آن هایی که جنگل نروژی را شاهکار میدانند و دسته دوم که میگویند مزخرف تمام عیار است! اما چرا؟ به زودی متوجه میشوید.

پایان غافلگیر کننده و دور از انتظار داستان، سرعت پیش رفتن داستان که بعضی جاها تند میشد و گاهی با آرامش پیش میرفت، حس دوری از شخصیت اصلی و ارتباط برقرار نکردن با او چیزهایی هست که احتمالا است خواننده را از خواندن داستان پشیمون میکند. اگر دنبال یک قصه عاشقانه و پر از کشمکش های عاطفی و ماجراهای هیجان انگیز هستید این کتاب برایتان انتخاب خوبی نیست! به نظرم داستان درس هایی به خواننده میخواهد بدهد که فهمیدنش نیاز به آشنایی بیشتر با قلم نویسنده، فرهنگ ژاپن و کمی فلسفه دارد.

شاید داستان کلی به نظر خسته کننده بیاید ولی توصیفات فوق العاده اش را نباید نادیده بگیریم. من شخصا دیالوگ های تورو و آدمهای دور و برش را خیلی دوست داشتم. مخصوصا حرف های میدوری، دوست تورو، از کانونی که عضو شده بود و ماجرای دبیرستان عجیب غریبش. و لحظه اعتراف که بلاخره تورو با یک سوویتشرت زرد! توصیف شد برایم غافلگیر کننده بود. فکر کن کل داستان با یک کت شلوار معمولی و احتمالا بدون رنگ خاصی که توجه را جلب کند، یکهو تبدیل به لباسی رنگی ظاهر میشود. اینجا تورو با چهره ای جدید وارد قصه میشود. که خیلی هم طول نمیکشد تا به حالت قبل برگردد. این تغییراتی که در چند صفحه آخر داستان میخوانیم یک دلیل دارد و آن هم عشق است. یکجا از دست دادنش و جایی دیگر به دست آوردنش. این طوفان احساسات فقط از همچین نیرویی برمیآید.

شاید حالا با رنگ و خط داستان بیشتر آشنا شده باشید. ارتباط خوبی که با داستان برقرار کردم و این را تایید میکند که دیگر جنگل نروژی مزخرف تمام عیار نیست! چون من خواننده سخت گیری هستم!

نکته ای هست که اینجا باید داخل پرانتز بگویم: کتابهای خارجی به خاطر ترجمه و حذفیات ممکن است نواقصی داشته باشند. اگر میخواهید موراکامی واقعی را بخوانید، از ترجمه های انگلیسی استفاده کنید.

من ترجمه ی فرشته افسری را خواندم و به نظرم ترجمه نسبتا خوبی بود .یادتون باشد انتخاب مترجم خوب هم مهم است و بعضی مواقع هیچ چیز جای متن انگلیسی داستان را نمیگیرد.

این هم سه متن متفاوت از متن اصلی انگلیسی و ترجمه متفاوت :

متن انگلیسی:

I was 37 then, strapped in my seat as the huge ۷۴۷ plunged through dense cloud cover on approach to Hamburg airport. Cold November rains drenched the earth, lending everything the gloomy air of a Flemish landscape: the ground crew in waterproofs, a flag atop a squat airport building, a BMW billboard. So – Germany again

ترجمه مهدی غبرائی:

۳۷ ساله بودم و کمربند ایمنی‌بسته که هواپیمای غول‌پیکر ۷۴۷ از میان انبوه ابرها به طرف فرودگاه هامبورگ سرازیر شد. باران سرد نوامبر زمین را تر کرده بود و به همه چیز حال و هوای دلگیر چشم‌انداز فلاندری داده بود: خدمه‌ی زمینی با بارانی‌ها، پرچمی بالای ساختمان کم‌ارتفاع فرودگاه، یک تابلو تبلیغاتی بزرگ BMW. خب، باز آلمان.

ترجمه م.عمرانی:

آن زمان ۳۷ سال داشتم. در حالی که هواپیمای ۷۴۷ عظیم‌الجثه با نزدیک شدن به فرودگاه هامبورگ در مه غلیظی فرو می‌رفت، کمربند صندلی‌ام را بستم. باران سرد ماه نوامبر زمین را در خود غرق می‌ساخت و حال و هوای مناظر فنلاند را در ذهن تداعی می کرد: کارکنان فرودگاه با لباس‌های ضد‌آب، ساختمان دور افتاده فرودگاه، بیلبورد BMW. خب – دوباره آلمان.

ترجمه فرشته افسری:

هویپیمای غول پیکر شماره 747 از میان ابرهای متراکم گسترده بر فراز فرودگاه هامبورگ،زمین را نشانه گرفت و من به صندلیم میخکوب شدم.سی و هفت ساله بودم…زمین از بارش باران سرد ماه نوامبر،خیس اب بود و همه چیز نمای دلگیر چشم انداز های فنلاند را به خود گرفته بود:خدمه فرودگاه با لباس های ضد آب،پرچم افراشته بر فراز یکی از ساختمان های کوتاه فرودگاه و یک بیلبورد با تبلیغاتی از BMW…بله باز هم آلمان.

شاید این لینک به دردتون خورد

قسمت های جالب کتاب را بخوانید!

«هیچ فکرشو کردی که امروز چه کار وحشتناکی در حق من کردی؟تو حتی متوجه نشدی من مدل موم رو عوض کردم.»

«…. بعد از اتمام جلسه و خوردن کوفته برنجی ها همشون شکایت کردن که چرا اینش اینجوری بود و اونش اونجوری؟یا چرا چیزی کنارش نبود؟….اون روز اونقدر عصبانی شده بودم که حتی نمیتونستم حرف بزنم.این دلال هایی که اسم انقلابی بودن رو روی خودشون گذاشته بودن با خودشون چه فکری میکردن؟فکر میکردن کی هستن که سر چنتا کوفته برنجی قشقرق راه انداختن؟…»

«هیچوقت غم گذشته رو نخور و به خاطر کارهایی که کردی عذاب وجدان نداشته باش فقط آدمای احمق این کارو میکنن»

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی