با هم نوشتیم!

این داستانی هست که توسط چند تا از نویسنده های بلاگستان بیان نوشته شده.هدف از انجام این کار تمرین نوشتن هست و پیدا کردن ایده هایی برای شروع نوشتن یک داستان کوتاه.در پشت های بعدی راجع به این روش نوشتن بیشتر مینویسم.

مشاهده مطلب

خاکستری.یک

با شنیدن صدای وحشتناک بسته شدن در، سرم را به سرعت از روی میز بلند کردم و با دیدن سهیل که پشت سرم در استانه در با لبخندی گشاد ایستاده بود به شدت عصبانی شدم.در حالی که گردنم را ماساژ میدادم داد زدم:خفه نشی تو سهیل!کله صبحی باز عینهو کلاغ قارقارتو شروع کردی؟ سهیل از ان خنده های سرخوشانه اش تحویلم داد و گفت:ساعت ۹صبحه کلاغا یکم زودتر از اینا بیدار میشن. درد گردنم بهتر نشد اما از آن ذق

مشاهده مطلب

فوتر سایت