خاکستری.یک

با شنیدن صدای وحشتناک بسته شدن در، سرم را به سرعت از روی میز بلند کردم و با دیدن سهیل که پشت سرم در استانه در با لبخندی گشاد ایستاده بود به شدت عصبانی شدم.در حالی که گردنم را ماساژ میدادم داد زدم:خفه نشی تو سهیل!کله صبحی باز عینهو کلاغ قارقارتو شروع کردی؟

سهیل از ان خنده های سرخوشانه اش تحویلم داد و گفت:ساعت ۹صبحه کلاغا یکم زودتر از اینا بیدار میشن.

درد گردنم بهتر نشد اما از آن ذق ذق افتاد.سرم را دوباره روی میز کامپیوتر گذاشتم که داد سهیل بلند شد.با عصبانیت جزوه ی کنار دستم را به سمتش انداخت و گفتم:ای درد با این داد زدنات!برو الان بیدار میشم دیگه.از ساعت ۷ صبحه داری صدام میزنی بزار دو دقیقه کپه مرگمو بزارم.

سهیل دست به کمر ایستاد و گفت:خوبه من از ساعت ۷ یکسره صدات میزنم اخرش که همون ۱۰ بیدار میشی.

با عجز نالیدم:سهیل تو رو جون خودت بزار دو دقیقه عین ادم بخوابم .به خدا تا خود صبح بیدار بودم.

-:یجوری طلبکاره انگار من گفتم تا ساعت ۵ بیدار بمونی کلتو بکنی توی اون لپ تاپ!

-:وقتی کارای جناب عالی رو هم من باید انجام بدم چاره ی دیگه ای هم دارم؟

_:دستت درد نکنه .پس پاورپوینت کنفرانس رو خودت اماده کردی؟

دوباره سرم را روی میز گذاشتم و گفتم:حالابیخیال میشی؟

پس سهیل چیزی نگفت و من هم  با خیال راحت به ادامه ی خوابم رسیدم.وقتی بیدار شدم ساعت ۱۲ظهر بود.دلم ضعف میرفت.دیگر عادت کرده بودم که با چشمهای بسته راه آشپزخانه را پیدا کنم.با لمس کاغذی روی دستگیره ی یخچال کمی خم شدم و برای خواندن نوشته های رویش مجبور شدم چشمهایم را ریز کنم:میدونستم اول میای اینجا.من یک سر رفتم دانشگاه تا ظهر برمیگردم.گرچه فکر کنم الانم دیگه ظهر باشه.خمیازه ای کشیدم و کاغذ مچاله شده را در سطل زباله انداختم.به خوردن لیوانی شیر و چند دانه خرما بسنده کردم و دوباره پشت میزم برگشتم.

دستی داخل موهای پرپشتم کشیدم و ایمیلهایم را چک کردم.پدر و مادر برای مسافرت به ایران رفته بودند.انگار انها هم به نبودن من عادت کرده بودند چون اصلا از من نپرسیدند دوست داری بیایی یا نه؟چند ایمل ناشناس داشتم میخواستم بازشان کنم اما با تار شدن دیدم به پشتی صندلی تکیه دادم و اهسته پلکهایم را مالیدم.اما دیدم بیشتر و بیشتر تار شد تا اینکه کاملا سیاه شد.اوایل از این حالتها میترسیدم اما دیگر برایم عادی شده بود.دکتر گفته بود از کار زیاد است و فقط باید بیشتر استراحت کنم و عینکم را همیشه بزنم.از انجایی که هیچوقت زیر حرف دکتر جماعت نمیرفتم به توصیه هایش توجهی نمیکردم.

با چشمهای بسته به سمت دستشویی رفتم.حتی مسیر را هم حفظ شده بودم انقدر که این اتفاق برایم افتاده بود.حوله را برداشتم و با اب داغ خیسش کردم.دوباره به اتاقم برگشتم و حوله ای را که ابش را چلانده بودم روی چشمهایم گذاشتم و پشت میز نشستم.تا یک ربع دیگر دوباره نور چشمهایم برمیگشت.باید کمی صبر و حوصله به خرج میدادم.

کمی بعد صدای در به گوشم رسید و پشت بندش سوت گوش خراش سهیل.وارد اتاقم شد این را از صدای پاهایش میفهمیدم.خوبی این کوری موقت تقویت حس شنوایی ام بود و البته حس لامسه ام.گاهی مواقع با همین حوله شروع به تایپ میکردم.گرچه هنوز هم برایم سخت بود.

-:باز که حوله گذاشتی روی چشات.

حوله را از روی چشمهایم برداشت و عینک مربعی شکلم را جایش گذاشت.با حرص عینک را روی میز انداختم و گفتم:میدونی که ازش بدم میاد.

-:همین کارا رو کردی که کور شدی

-:کی گفته من کور شدم؟

-:واسه این که دارم به چشم خودم میبینم به جای نگاه کردن تو صورت من داری قاب عکس روی دیوارو نگاه میکنی.

نگاهم را از منظره ی زیبای عکس گرفتم و به سهیل نگاه کردم.صورتش را واضح نمیدیدم اما حداقل حالت نابینایی ام از بین رفته بود.-:چیزی خوردی؟

-:اره

سهیل جلوتر امد و به مانیتور خیره شد.-:ایمیل ناشناس داری.

-:خودم میدونم.

-:راستی اون قسمت برنامه رو چی کار کردی؟

اشکال برنامه را برایش توضیح دادم.بعد ده دقیقه توضیح کامل سهیل کمی سرش را خاراند و ناگهان زد تو پیشانیش:اها پس به خاطر همین یه هفته الاف شده بودیم؟وای واقعا داره خوب پیش میره!

-:معلومه!میخوای بعد چند سال جون کندن و شب بیداری کشیدن پیشرفت هم نداشته باشیم؟

-:فکر کنم دیگه وقتشه پروژه رو تحویل استاد بدیم.

-:حالا که تا اینجا اومدیم…بهتر نیست باهاش یه کار بهتر انجام بدیم؟

سهیل تکیه اش را به میز زد و گفت:منظورت چیه؟

 عینکم را روی میز جابه جا کردم و گفتم:ما که این همه زحمت کشیدیم و کلی وقت و هزینه صرف این نرم افزار کردیم…حالا باید بدیمش به یه استاد که چی بشه؟فقط بشه پروژه ی پایان ترممون؟

-:پس نمره ی واحد عملیمون چی میشه؟ نمیتونیم پاس کنیم این درسو خودت که میدونی.

-:از اولشم بهت گفتم من کاری که براش زحمت کشیدم رو بی خودی هدر نمیدم.این پروژه خیل میتونه پیشرفت کنه.چراباید این همه زحمتمو بدم به دانشگاه؟

-: وقت زیادی نداریم که بخوایم یه برنامه ی دیگه بنویسیم.

با صندلی چرخیدم و گفتم:هنوز دو سه هفته وقت داریم اگه یکم وقت بزاریم میتونیم یه کار دیگه آماده کنیم.

-:ولی ما به پروفسور قول دادیم.اون در جریان پروژه ما هست خیلی کمکمون کرد.اخه درسته حالا بگیم پشیمون شدیم و نمیخوایم اون نرم افزارو بهش بدیم؟

-:تو نمیخواد چیزی بهش بگی من خودم حلش میکنم

-:روت میشه تو چشماش نگاه کنی و بهش بگی؟

-:گفتم که خودم بهش میگم.تو کاری رو بکن که من بهش میگم.

-:چی بگم.باشه هر جور خودت مایلی.به هر حال نصف این پروژه حق تویه.

خودم را سرگرم لپتاپ نشان دادم و گفتم:میدونم خودت هم دوست نداری پروژه رو برای این درس بدیم.

سهیل که انگار یاد چیزی افتاده باشد حرف دیگری نزد و سمت جالباسی رفت تا لباسهایش را عوض کند.

ادامه دارد…

دیدگاهی برای نمایش وجود ندارد.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت