بازگشت به مسیر نویسندگی

بعد از مدتی طولانی دور بودن از نوشتن، گرفتار شدن در فضای کاری پر از استرس و دغدغه های فکری، با خودم گفتم جایی که در آن ایستاده ام اول راه است و مقصد نیست. تازه اصلا هدف این نبود که اینجا بایستم. حالا که چند کار مختلف برای خودم تراشیده ام میتوانم با یک دست این هندوانه ها را بردارم؟ یا مثل کارهای قبلی وسط راه می اندازمشان زمین؟ اصلا تلاش کردن برای این آرزوهای بلندپروازانه خودخواهی و آب

مشاهده مطلب

شیدایم کرد (قسمت چهارم)

آنچه خواندید: 1، 2، 3 خاندان زند از خانواده های سرشناس شیراز بود. یکی از بزرگ ترین تولیدکننده و صادرکننده فرش دستبافت اصیل ایرانی. این شغل خانوادگی از پنج نسل قبل درست شده و دست به دست گشته بزرگتر شد، و تحت نظارت پسرهای خانواده و شوهر دخترهای محمد خان بود. البته همین اول بگویم که عمه ی بزرگ، شهناز بانو به کل از همه ی بچه های محمدخان جدا بود. خانواده عمه شهناز سالها پیش، کمی بعد ازینکه خانوم

مشاهده مطلب

شیدایم کرد (قسمت سوم)

آنچه گذشت: 1 ، 2 سیروان بزرگترین چمدان را برداشت. از کنار شیدا رد شد و گفت: شیدا چی ریختی تو اینا؟ شیدا گفت: ای وای اون توش شکستنیه سیروان مواظب باش! کیوان گفت: ظرف و ظروف آوردی؟ شیدا خندید و گفت: نخیر سوغاتیای شماس. کیوان چمدانش را گذاشت زمین و به سمت سیروان دوید. چمدان بزرگ را از دستش کشید و گفت: تو رو خدا بده سیروان جان تو خسته ای. سیروان یک لحظه دسته ی چمدان را رها

مشاهده مطلب

شیدایم کرد (قسمت دوم)

آنچه گذشت: 1 با ورود به قسمت اطلاعات دختر جوانی را دیدم که روی صندلی نشسته بود و پای مضطربش یک جا بند نبود. نفسی از سر آسودگی کشیدم و با سلام و خسته نباشیدی کوتاه اعلام حضور کردم. با دیدنم از جا بلند شد و گفت: hi! im so sorry but I was lost and my phone got turned off. (سلام متاسفم، من گم شده بودم و گوشی ام خاموش شده بود) خانومی که مسئول پیج کردن بود با

مشاهده مطلب

فوتر سایت

سایدبار کشویی